جمعه ، ۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
صفحه نخستارتباط با مادرباره ما
آمار مشاهده
اشعارمیلاد حضرت ابوالفضل(ع)
تاریخ : دوشنبه ، ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ بازدید : ٤٠٠

 

اشعارمیلاد حضرت ابوالفضل(ع)

 

لبریز از تو گفتنم اما نمی  شود

اصلا زبان برای سخن وا نمی شود

لکنت گرفته ام و مانده ام هنوز

دم از شما زدن به تقلا نمی شود

عمری قلم گرفته و یک خط نوشته ام

بر روی دفترم اما نمی شود

وصف تو کار من نه، که کارخود شماست

مجنون که از قبیلۀ لیلانمی شود

فرض محال کردم و دیدم که باز هم

دراین خیال وسعت من جا نمی شود

ساقی بریز باده که خود را  رقم زنم

دم از ظهور حضرت صاحب علم زنم 

جان دوباره ای به شجاعت دمیده اند

وقتی حماسه را به تصوّر کشیده اند

روز ازل میان تمامیّ واژه ها

نامی برای معنی مردی گزیده اند

وقتی که نام حضرتتان برده می شود

دلها رمیده اند و نفس ها بریده اند

زیبایی و وقار  و شب و صبح پیش هم

در چشمهای مست شما آرمیده اند

می خواستند زمین بلرزد تمام قد

عباس را شبیه خدا آ فریده اند

جبـر است و اخـــتیار شـدم آشنـای تو

عشق است اگر که سر بدوانم به پای تو

این شام نیست زلف دلارای دلبر است

این سرو نیست قامت شمشاد پرور است

این تیغ نیست، ابروی پیوسته ای ، کمان

این شانه نیست اوج هزاران کبوتراست

این هیبت که هست که این سان قیامت است؟

این بازوی که است که این سان دلاوراست؟

مژگان نگرکه قامت دلها گرفته است

چشمش نگر که آینه ای مهر گستر است

از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتراست

عباس مرتضی و اباالفضل حیدراست

تو انتخاب فاطمه ای بی قرین شدی

تو سـرفـرازیِ سـرِ ام البنین شـدی

وقتی نبرد تازه نفس گیر می شود

لبخند برلبان تو تصویر می شود

وقتی به سینۀ خود می زنی گره

این شانه ها به هیبت یک شیر می شود

تو نعره می کشی و رجز خوانیت عجیب

 تا هفت آسمان پُرِ تکبیر می شود

وقتی که تیغ تیز کمی چرخ می دهی

یک دشت پرسپاه زمین گیر می شود

هر سو نگاه می کنی از کشته ها پر است

انگار ضربه های تو تکثیر می شود

موسی بگو عصای خودش را رها کند

جایی که کوه را دم تیغت جدا کند

پای شریعه چشم به چشم برادرت

آمد ولی خمیده کمر پای پیکرت

فلان هنوز چشم براه رسیدنت

چشم رباب، چشم علی، چشم خواهرت

یک دختر سه ساله در خیمه مانده  است

درانتظار دیدن لبخند آخرت

اما زبس که بر بدنت تیر خورده است

جایی نمانده است براین جان پرپرت

ام البنین نبود بگیرد سر تورا

زهرا گرفته رأس تورا جای مادرت

با تو کسی به کوچۀ غم ها گذر نکرد

با تو کسی به قامت زینب نظر نکرد

 *******************************************

بندگی را نه به دل حد و حسابی دارم

زندگی را به نظر مثل حبابی دارم

هر طرف می نگرم روی حبیبم بینم

با خداوند دل خویش خطابی دارم

بهترین لحظه من وقت مناجات من است

او گواه است عجب چشم پرآبی دارم

دفتر دل چو کنم باز به درگاه حبیب

هر ورق با دل محبوب کتابی دارم

عبد صالح شدنم خارق عادت نبود

بر در درگه این ملک رقابی دارم

طاعتم حول حسین است و خدا می داند

نه غم دوزخ و نه حرص ثوابی دارم

در دلم بود اگر یاری دلبر نکنم

محضر حضرت زهرا چه جوابی دارم

با خود این گونه بگویم شب و روز چو من

بی حسین است که هر گونه عذابی دارم

من که مشهور در این دهر به خیر الناسم

من گرفتار گل فاطمه ام , عباسم

گرچه از روز ازل آل عبا را دیدم

دیده وا کردم و رخسار خدا را دیدم

من که از دامن ارباب تکامل دارم

پیش از واقعه یک یک شهدا را دیدم

بس که مجنون سراپای گل لیلایم

می توان گفت رسول دو سرا را دیدم

پایتخت پدرم آینه ی دق می شد

هر زمان قافله دار اسرا را دیدم

سالها هست محو وجنات حسنم

دوره ی غربت او درد و بلا را دیدم

هر طرف عاشق و حیران حسینم بودم

در مسیرش همه جا کرب و بلا را دیدم

بس که از دست و سرم لعل لبش بوسه گرفت

در نگاه پدرم روز وفا را دیدم

قصه ی کوچه سخت عبوسم می کرد

بارها حکمت این صبر خدا را دیدم

من که کعروف به این دشمنی خناسم

من گرفتار گل فاطمه ام , عباسم

پیش هر قافله سالار جماعت باید

وقت یاری شدن یار شجاعت باید

لحظه ی خطبه ی دلدار سکوت است ادب

وز سخن گفتن بسیار قناعت باید

چون که در محضر ارباب شرفیاب شدید

فارق از روز و شب و لحظه و ساعت باید

لا جرم وقت مواسات قناعت خوش نیست

روز ایثار فزونتر ز بضاعت باید

ادب و معرفت و حکمت و آقایی من

همه این بود که از یار اطاعت باید

بگذر از دست و سر و جان که سبک بال شوی

محشر آن جاست که اسباب شفاعت باید

من که در باغ گل یاس چنین حساسم

من گرفتار کل فاطمه ام , عباسم

ساغر کیست که برخواست به امداد عطش

 ساقی آن است که شد کشته ی فریاد عطش

مشک آن است که از غصه گریبان بدرد

ساقی آن است لب آب کند یاد عطش

ادبم را به حرم خوب نشان خواهم داد

ترک اولی نکنم در بر اولاد عطش

تا بدانند شرمنده ی طفلان ماندم

دیده سازم هدف نیزه ی صیاد عطش

بعد از این آب فرات است گل آلود ز شرم

که نبوسید لب و حنجر نوزاد عطش

بنویسید به هر سر در سقاخانه

آب آزاد نشد , تشنه شد آزاد عطش

من که در روضه ی شش ماهه پر از احساسم

من گرفتار گل فاطمه ام , عباسم

***************************************************

کیست این کز لب دیوار من آویخته زلف

تاکوش، شیشه به دست، از همه سو ریخته زلف

کیست این راز پریشانی من، در موهاش

تکیه گاه سر شوریده من، بازوهاش

کیست این عطر غزل می وزد از پیرهنش

ای صبا مرحمتی کن بشناسان به منش

این که می خندد و می خواند و می رقصد و مست

می رود بوی خوش پیرهنش دست به دست

ناز پرداز همه ناز فروشان زمین

ساقی اما، ز همه تشنه لبان تشنه ترین

نشأت افزای دل و جان خماران مستیش

دستگیر همه خسته دلان بی‌ دستیش

کیست این سرو قدِ تشنه لبِ مشک به دوش؟

این‌که بی اوست چراغ شب مستان خاموش

این‌که آتش لب و دریا دل و مشکین کُلَه است

کیست این شب همه شب ماه شب چارده است؟

گره وا کردن از آن زلف سیه، لازم نیست

حتم دارم که به جز ماه بنی هاشم نیست

“دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام زار و پریشان که مپرس”