به مناسبت نیمه شعبان

برات نجات

حسین صغیر اصفهانی

چو یار پرده ز رخسار برگرفت امروز

جهانِ پیر جوانی ز سر گرفت امروز

بلی چگونه نگردد جهان پیر، جوان

که یار پرده ز رخسار برگرفت امروز

هوا لطیف و فرحناک شد چو چهره ی حور

جهان چو خلد برین زیب و فر گرفت امروز

سزد به خلد ببالد زمین، که زینت وفر

بسی ز خلد برین بیشتر گرفت امروز

گر اهل ذکر و دعایی، ز خود مشو غافل

که بایدت ز دعاها اثر گرفت امروز

که: هست نیمه ی شعبان و، حجّت بن حسن

نقاب از رخِ همچون قمر گرفت امروز

چو عسکری، پدری با هزار شوق و شعف

به بر چو مهدی قائم، پسر گرفت امروز

پسر ولی خدا و، پدر ولی خدا

چنین پسر به کنار، آن پدر گرفت امروز

ستاره ی سحر دین، نمود دوش طلوع

نهال گلشن توحید، برگرفت امروز

از آسمان هویت، دمید خورشیدی

که پرتوِ رخِ او بحر و بر گرفت امروز

خوشا به حال کسی کز محبّت آن شاه

ز حق برات نجات از سَقَر گرفت امروز

برای راحت فردا و رفع هر بیداد

صغیر دامن آن دادگر گرفت امروز
حلقه بر در می زند!

محمد آزادگان «وامل»

آن که می ساید به پای عزّتش سر، آفتاب

می زند هر با مدادش بوسه بر در، آفتاب

ماهش از روی تمنّا حلقه بر در می زند

بهر دیدارش بر آرد از افق سر، آفتاب

عالمی را گاه میلادش چراغانی ببین

آسمان را بسته اندر طاق زیور، آفتاب

پا گذارد بر زمین، صاحب زمان روزی مگر

در زمین می گستراند سُندس زر، آفتاب

ای ولی کردگارر! ای حجّت ثانی عشَر!

ای ز رخسار دلارایت منوّر، آفتاب!

بنگرد روزی مگر خورشید، سیمای تو را

هر صباح آرد سری بیرون ز خاور، آفتاب!

قُرصه ی نانی شود بر سفره ی احسان تو

این سعادت گر شود بهرش میسّر، آفتاب

می کند بر شمسه ی ایوان رضوان، افتخار

گر شود روزی تو را، گل میخِ منبر، آفتاب

ذرّه یی مهر تو در دل دا شت، و آن را گر ندا شت

منزلت بودش ز قدر ذرّه، کمتر، آفتاب

واصلِ دربار خود را سایه از سر وا مگیر

ای ز چهر عالم آرایت منوّر، آفتاب!
صبحدم آمد۱

حمید سبزواری

از شام سیه شکوه مکن، صبحدم آمد

از سوی خدا آیت لطف وکرم آمد

آن منتقم محتشم محترم آمد

مولود عزیزی به وجود از عدم آمد

رخشنده تر از کوکب دُرّی به شب تار

محرابِ دل اهل نظر، طاق دوابروش

صد سلسله دل بسته به هر طرّه ی گیسوش

انوار شرف ساطع، از صورت نیکوش

آیات خدا باهر، از لعل سخنگوش

در سینه ی او پنهان، گنجینه ی اسرار

آمد که ز نو تازه کند، دین نبی را

بر پای کند محکمه ی حق طلبی را

منسوخ کند داعیه ی بولهبی را

تا زنده کند رسم رسول عربی را

آمد چو علی، میر عرب، حیدر کرّار

ای حجّت ثانی عشر! ای قائم بر حق

ای گلشن دین را ز گل روی تو رونق

قائم به وجود تو بود چرخ معلّق

دایر به مدار تو بود فرش مطبّق

ظاهر ز ظهور تو شود دولت ابرار

بازآی که سودای تو جانا به سرماست

نادیده رخت، چهر تو اندرنظرماست

یادتو، دعای شب و، وردسحرماست

از هجر خوناب جگر، ماحضر ماست

باز آی که باز آید، آرام دل زار

۱- فرازی از یک مسمّط.
بوی گل نرگس

قاسم رسا

برخیز! که حجّت خدا می آید

رحمت ز حریم کبریا می آید

از گلشن عسکری گذر کن، کامروز

بوی گل نرکس از فضا می آید

سفید استبرات نجات

حسین صغیر اصفهانی

چو یار پرده ز رخسار برگرفت امروز

جهانِ پیر جوانی ز سر گرفت امروز

بلی چگونه نگردد جهان پیر، جوان

که یار پرده ز رخسار برگرفت امروز

هوا لطیف و فرحناک شد چو چهره ی حور

جهان چو خلد برین زیب و فر گرفت امروز

سزد به خلد ببالد زمین، که زینت وفر

بسی ز خلد برین بیشتر گرفت امروز

گر اهل ذکر و دعایی، ز خود مشو غافل

که بایدت ز دعاها اثر گرفت امروز

که: هست نیمه ی شعبان و، حجّت بن حسن

نقاب از رخِ همچون قمر گرفت امروز

چو عسکری، پدری با هزار شوق و شعف

به بر چو مهدی قائم، پسر گرفت امروز

پسر ولی خدا و، پدر ولی خدا

چنین پسر به کنار، آن پدر گرفت امروز

ستاره ی سحر دین، نمود دوش طلوع

نهال گلشن توحید، برگرفت امروز

از آسمان هویت، دمید خورشیدی

که پرتوِ رخِ او بحر و بر گرفت امروز

خوشا به حال کسی کز محبّت آن شاه

ز حق برات نجات از سَقَر گرفت امروز

برای راحت فردا و رفع هر بیداد

صغیر دامن آن دادگر گرفت امروز
حلقه بر در می زند!

محمد آزادگان «وامل»

آن که می ساید به پای عزّتش سر، آفتاب

می زند هر با مدادش بوسه بر در، آفتاب

ماهش از روی تمنّا حلقه بر در می زند

بهر دیدارش بر آرد از افق سر، آفتاب

عالمی را گاه میلادش چراغانی ببین

آسمان را بسته اندر طاق زیور، آفتاب

پا گذارد بر زمین، صاحب زمان روزی مگر

در زمین می گستراند سُندس زر، آفتاب

ای ولی کردگارر! ای حجّت ثانی عشَر!

ای ز رخسار دلارایت منوّر، آفتاب!

بنگرد روزی مگر خورشید، سیمای تو را

هر صباح آرد سری بیرون ز خاور، آفتاب!

قُرصه ی نانی شود بر سفره ی احسان تو

این سعادت گر شود بهرش میسّر، آفتاب

می کند بر شمسه ی ایوان رضوان، افتخار

گر شود روزی تو را، گل میخِ منبر، آفتاب

ذرّه یی مهر تو در دل دا شت، و آن را گر ندا شت

منزلت بودش ز قدر ذرّه، کمتر، آفتاب

واصلِ دربار خود را سایه از سر وا مگیر

ای ز چهر عالم آرایت منوّر، آفتاب!
صبحدم آمد۱

حمید سبزواری

از شام سیه شکوه مکن، صبحدم آمد

از سوی خدا آیت لطف وکرم آمد

آن منتقم محتشم محترم آمد

مولود عزیزی به وجود از عدم آمد

رخشنده تر از کوکب دُرّی به شب تار

محرابِ دل اهل نظر، طاق دوابروش

صد سلسله دل بسته به هر طرّه ی گیسوش

انوار شرف ساطع، از صورت نیکوش

آیات خدا باهر، از لعل سخنگوش

در سینه ی او پنهان، گنجینه ی اسرار

آمد که ز نو تازه کند، دین نبی را

بر پای کند محکمه ی حق طلبی را

منسوخ کند داعیه ی بولهبی را

تا زنده کند رسم رسول عربی را

آمد چو علی، میر عرب، حیدر کرّار

ای حجّت ثانی عشر! ای قائم بر حق

ای گلشن دین را ز گل روی تو رونق

قائم به وجود تو بود چرخ معلّق

دایر به مدار تو بود فرش مطبّق

ظاهر ز ظهور تو شود دولت ابرار

بازآی که سودای تو جانا به سرماست

نادیده رخت، چهر تو اندرنظرماست

یادتو، دعای شب و، وردسحرماست

از هجر خوناب جگر، ماحضر ماست

باز آی که باز آید، آرام دل زار

۱- فرازی از یک مسمّط.
بوی گل نرگس

قاسم رسا

برخیز! که حجّت خدا می آید

رحمت ز حریم کبریا می آید

از گلشن عسکری گذر کن، کامروز

بوی گل نرکس از فضا می آید

سفید است

ارسال نظر

لطفا نظر خود را فارسی تایپ کنید