روز دهم محرم الحرام

moharram
روز عاشوراء و روز شهادت امام حسین علیه السلام است و در این روز در کربلا در وقت صباح حضرت امام حسین ع دست به دعا برداشت و گفت :
اللهم انت ثقتی فی کل کرب و انت رجائی فی کل شده الخ .
پس صف آرائی لشکر خود نمود و امر فرمود تا آتش در هیزم های خندق زدند که آن خندق آتش حاجب باشد از رفتن لشکر بجانب خیمه های زنان .
از آنطرف عمر سعد نیز صفوف لشکر خود را آراست .
در آن زمان ، حضرت سوار بر شتری شد و ما بین دو لشکر ایستاد و اهل عراق را ندا کرد و بعد از حمد۵۲ و صلوة ، نسب خود را اظهار نمود و بیان فرمود که آیا شما نیستید که نامه های متواتر بمن نوشتید و مرا بدینجا دعوت کردید. الحال چه شده ؟ آیا من کسی را کشته ام یا کسی را آسیبی زده ام یا مالی از کسی برده ام ؟ برای چه برای کشتن من جمع شده اید؟
عمر سعد تیری بچله کمان گذاشت و با لشکر گفت که شهادت دهید نزد امیر که من بودم اول کسی که تیر بجانب حسین افکند. همینکه آن تیر را افکند، لشکر او نیز سید الشهداء را تیر باران کردند.
حضرت فرمود باصحاب خود که خدا رحمت کند شماها را، مهیا شوید مرگی را که چاره ندارید و در همان ساعت جماعتی از اصحاب آنجناب شهید شدند و پیوسته یک یک بمیدان رفتند و شهید شدند تا وقت ظهر شد. ابو ثمامه عرض کرد وقت زوال است می خواهیم یک نمازی دیگر با شما بجا بیاورم . از لشکر عمر سعد مهلت نماز خواستند. آن کافران بی حیا، مهلت ندادند. لاجرم زهیر بن قین و سعید بن عبدالله خود را وقایه آن جناب کردند و هر تیر و نیزه که وارد می شد بر بدن خود می خریدند تا آن جناب نماز خود را تمام کرد.
بالجمله ، یک یک اصحاب بمیدان رفتند و شهید شدند تا نوبت بجوانان هاشمی رسید. ایشان نیز یک یک ، بجهاد رفتند و بنحوی جهاد کردند و شهید شدند که از تصور حالشان ، جگرها آتش میگیرد.
جناب علی اکبر، چون خواست بمیدان برود، پدر نگاه ماءیوسانه بقامت او کرد، گریه او را فرو گرفت و کلمات معروفه اللهم اشهد علی هولاء القوم را فرمود. علی اکبر چون بمیدان رفت و جنگ کرد و تشنگی در او خیلی تاءثیر کرد، برگشت نزد پدر و گفت : یا ابا العطش قد قتلنی و ثقل الحدید اجهدنی .
خدا داند که در این حال چه بر آن پدر مهربان گذشت که آبی نداشت که جگر تفته فرزندش را خنک کند. لاجرم سخت بگریست و علی بمیدان برگشت و جهاد کرد تا او را شهید کردند. همینکه پدر بالای سر او آمد و آن بدن پاره پاره و صورت شبیه رسولخداص را بخون و غبار آلوده دید، صورت بآنصورت نهاد و فرمود:
قتل الله قوما قتلوک ما اجرئهم علی الرحمن و علی انتهاک حرمة الرسول علی الدنیا بعدک العفاء.
و هکذا ملاحظه نمود شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دستهای جناب ابوالفضل و کیفیت شهادت آنمظلوم و سایر شهداء که مجال ذکر نیست .
بالاتر از همه تذکر شهادت آن طفل رضیع است . نمی دانم که سید مظلومان چه حالی داشته آنوقتی که آن طفل را بآنجناب دادند که آبی برای او بگیرد عوض آنکه آن قوم بیحیا آنطفل را آب دهند تیری بگلوی نازک او زدند که آن طفل در دست پدر، جان داد و تاءمل کن در حال عبدالله بن الحسن آن هنگامی که عموی خود را در قتلگاه میان لشکر تنها دید از خیمه نزد آن جناب دوید، وقتی رسید که ظالمی شمشیر بلند کرده بود که آنحضرت زند. عبدالله گفت وای بر تو، ای فرزند خبیثه می خواهی عموی مرا بکشی . پس دست خود را سپر کرد. شمشیر دست مقدس او را قطع کرد و بپوست آویزان شد. پس آن مظلوم ناله اش بلند شد که یا اماه عماه .
حضرت او را در دامن گرفت و او را تسلی میداد که حرمله او را تیری بزد و شهید کرد.
ملاحظه کن و کیفیت شهادت خود آن مظلوم را ببین که چه گذشته بر آن حضرت و بر اهل بیت او. خصوص آنوقتی که بجهت وداع ایشان بخیام آمد و آنها را صدا زد و با یکیک وداع کرد و امر بصبر فرمود و آن لباس کهنه را طلبید و در زیر جامه های خود پوشید و بمیدان رفت و رجز خواند و با آن حال تشنگی و داغهای کمرشکن که آن حضرت دیده بود، چه نوع مبارزت و شجاعتی از آنحضرت ظاهر شد تا آنکه پیشانی مقدسش را شکستند. جامه بلند کرد که خون از چهره پاک نماید، تیر زهر آلود سه شعبه بقلب مبارکش رسید، همینکه آن تیر را از قفا بیرون کشید، مانند ناودان خود از جای آن جاری شد. حضرت دستها را از آن پر میکرد و بجانب آسمان میریخت و هم بسر و صورت خویش میمالید.
در اینوقت بواسطه آن زخم و زخمهای فراوان دیگر که بر بدنش بود ضعف و ناتوانی عارض آن جناب شد، از کارزار ایستاد. مالک بن یسر بجانب آن جناب روان شد و ناسزا گفت و شمشیری بر سر مبارکش زد که کلاه زیر عمامه آن حضرت مملو از خون شد و صالح بن وهب نیزه بر پهلوی مبارکش زد که از اسب بر روی زمین افتاد.
جناب زینب چون این بدید، از خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت واخاه و اسیداه وا اهل بیتاه . ای کاش ‍ آسمان خراب می شد و بر زمین می افتاد و کاش کوهها از هم می پاشید و عمر سعد را فرمود: ای عمر! ابو عبدالله را می کشند و تو او را نظاره می کنی . آن ملعون جواب نگفت .
زینب با لشکر فرمود: وای بر شما مگر میان شما یکنفر مسلمان نیست . احدی جواب او را نداد و بالجمله شمر لشکر را ندا کرد که مادر بر شماها بگرید چه انتظار می برید، چرا کار حسین را تمام نمیکنید. پس همگی بر آن حضرت از هر سو حمله کردند.
حصین بن نمیر تیری بر دهان مقدسش زد و ابو ایوب غنوی تیری بر حلقوم شریفش زد و رزعة بن شریک ضربتی بر شاءنه چپش زد و سنان بن انس نیزه بر گلوی مبارکش فرو برد و تیری بر نحر شریف آن مظلوم زد.
پس آن جناب را شهید کردند بنحوی که ذکرش را شایسته نمی دانم . پس از آن ، بدن مقدسش را برهنه کردند و لشکر بخیام محترمش ریختند و آنچه در خیمه ها بود، بردند و زنهای داغدیده را بیازردند. زنها ناله هاشان بلند شد. عمر سعد بجانب خیام آمد. زنها نزدیک او جمع شدند و چنان صیحه کشیدند و گریستند که ابن سعد بحال آنها رقت کرد. فریاد زد که کسی متعرض ایشان نشود. زنها خواهش لباسهای ربوده خود را نمودند. عمر سعد حکم به رد کرد، لکن کسی بر ایشان رد نکرد و این واقعه ، مفصل است و مقام را گنجایش بیش از این نیست والی الله المشتکی و هو المستعان .
شایسته است که شیعیان در این روز مشغول کاری از کارهای دنیا نشوند و از برای خانه خود چیزی ذخیره نکنند و مشغول گریه و نوحه و مصیبت باشند و تعزیت حضرت امام حسین علیه السلام را اقامه نمایند و بماتم اشتغال نمایند چنانچه در ماتم عزیزترین اولاد و اقارب خود اشتغال می نمایند و زیارت کنند حضرت سید الشهداء را بزیارات عاشوراء و سعی کنند بر نفرین و لعن بر قاتلان آن حضرت و تعزیت گویند یکدیگر را در مصیبت آنحضرت و بگویند:
اعظم الله اجورنا و اجورکم بمصابنا بالحسین علیه السلام و جعلنا و ایاکم من الطالبین بثاره مع ولیه الامام المهدی من آل محمد علیهم السلام .
و اگر کسی در این روز در نزد قبر امام حسین ع باشد و مردم را آب دهد مثل کسی باشد که لشکر آن حضرت را آب داده باشد و با آن جناب در کربلا حاضر شده باشد.
خواندن هزار مرتبه توحید در این روز فضیلت دارد.
از حضرت صادق علیه السلام مرویستکه هر که در روز عاشوراء هزار مرتبه سوره اخلاص بخواند، خداوند رحمن نظر کند به او و کسی را که خداوند رحمن نظر فرماید عذاب نکند هرگز. ظاهرا مراد، نظر رحمت و شفقت است .
و نیز شایسته است که شیعیان در این روز امساک کنند از خوردن و آشامیدن بی آنکه قصد روزه کنند و در آخر روز، بعد از عصر افطار کنند بغذائیکه اهل مصیبت می خورند مثل ماست ۵۳ یا شیر و امثال آنها، نه مثل غذاهای لذیذه و آنکه جامه های پاکیزه بپوشند و بندها را بگشایند و آستین ها را بالا کنند بهیئت صاحبان مصیبت .
شیخ طوسی در مصباح از عبدالله بن سنان روایت کرده است که گفت : من در روز عاشوراء بخدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام رفتم ، دیدم که رنگ مبارکش متغیر و آثار حزن و اندوه از روی شریفش ظاهر است و مانند مروارید آب از دیده های مبارکش میریزد. گفتم : یابن رسول الله ! سبب گریه شما چیست ؟ هرگز دیده شما گریان مباد. فرمود: مگر غافلی که امروز چه روزیست . مگر نمی دانی که در مثل این روز، جد من حسین ، شهید شده است . گفتم : یابن رسول الله ! چه می فرمائید درباره روزه این روز. فرمود روزه بدار، بی نیت روزه ، و در روز افطار کن نه از روی شماتت و تمام روز را روزه مدار و بعد از عصر بیکساعت بشربتی از آب افطار کن که مثل این روز در این وقت جنگ از آل رسول منقضی شد و سی نفر از ایشان باموالی ایشان بر زمین افتاده بودند که هر یک از ایشان اگر در حیات حضرت رسول ص فوت می شد، آنحضرت صاحب تعزیه او بود. پس حضرت آنقدر گریست که محاسن شریفش تر شد. الخ .
در اواخر روز عاشوراء سزاوار است که یاد آوری از حال حرم امام حسین و دختران و اطفال آنحضرت که در این وقت در کربلا اسیر اعدا و مشغول بحزن و بکاء بودند و مصیبتهائی بر ایشان گذشته که در خاطر هیچ آفریده خطور نکند و قلم را تاب نوشتن نباشد. پس برخیزی و سلام کنی بر رسولخدا و علی مرتضی و فاطمه زهرا و حسن مجتبی و سایر امامان از ذریه سید الشهداء علیهم السلام و ایشان را تعزیت گوئی بر این مصائب عظیمه با قلب محزون و چشم گریان .
بدانکه در این روز، سنه ۲۲۶ بشر بن حارث حافی عارف معروف وفات کرد. گویند اصلش از مرو است و در ابتداء امر، مردی بوده پیوسته بشرب خمر و استماع ساز و غنا و طرب و سایر ملاهی اشتغال داشته تا آنکه روزی حضرت موسی بن جعفرع از در خانه او عبور می فرمود، یکی از کنیزان بشر از خانه بیرون آمده بود. حضرت باو فرمود: آقای تو آزاد است یا بنده . گفت : حرو آزاد است . فرمود: چنین است ، اگر بنده بود بشرائط عبودیت و بندگی رفتار میکرد. چون کنیز وارد خانه شد این سخن را برای بشر نقل کرد. کلام آنجناب در دل او اثر کرد. پا برهنه دوید تا بخدمت آنحضرت رسید و بر دست آنجناب توبه کرد و ترک خانه و زندگی گفت و پیوسته پا برهنه راه می رفت بجهت آنکه باین حال بسعادت و خدمت امام رسیده بود و باین سبب او را حافی لقب دادند و او را سه خواهر بود و هر سه بر طریقه او بودند و صوفیه را اعتقاد تمامی است باو.
در این روز، سنه ۳۵۲، معزالدوله دیلمی مردم بغداد را امر کرد که دکاکین و بازارها را ببندید و طباخین طبخ نکنند و قبه هائی در بازارها نصب کنند. پس زنها با موهای آشفته بیرون شدند و لطمه بر صورت زدند و اقامه ماتم برای جناب حسین بن علی نمودند و این اول روزی بود که نوحه گری شد برای آنحضرت در بغداد.
در این روز، سنه ۶۵۶، هلاکو وارد بغداد شد و واقعه او در بغدد معروف است و در روز بیست و هشتم بآن اشاره خواهد شد.

ارسال نظر

لطفا نظر خود را فارسی تایپ کنید